تبلیغات
« ــبِهِشـــــتـــــِ ــــخــانـِــــوادهــــ »

خداحافظ ای برگ و بار دل من

- چرا وبلاگم بالا نمیاد؟ آبانا و هیسسس هم همینطور، من نتونستم بیام وبتون :(

- شروع موفقیت آمیز مدرسه ها با این جمله همکارا بود: شیییرنییییت کووووووو؟

- این دو ماه تموم بشه و استخدامم نکنن دیگه هیچ رقمه به ابن مکان برنمیگردم! تازه تو مدرسه اصلی یه کاردرمان دیگه هم آوردن که من رفتم مدرسه بی کاردرمان نمونه!

- البته 2ماه و 24 روز ! 24روز اضافه خدمت خوردم :D

- این دفعه دیگه میخوام رانندگی قبول بشم! من میتونم!

- من عاشق پاییزم، پاییز پر از غم و حس خوبه، و من این تضادها رو دوست دارم !

- دلم هوس بارون و برف کرده، یعنی امسال میشه هوا مثله دوران بچگی ها بشه.....

- ایام به کام... من خیلی دلم برای وبلاگ تنگ میشه، ولی خیلی وقته دیگه حسش نیست. بعد از 7سال وبلاگ نویسی و عوض کردن وبلاگای مختلف، این وبلاگ و وبلاگ قبل رو بی نهایت دوست داشتم و دارم. بخاطر اتفاقات خوب و بدی که تو این دوره ها گذشت و نوشتم...

- برای همه جوانان کشورم و جوانان دنیا عاقبت بخیری از خدا میخوام و دعا میکنم هر چه زودتر خدای بزرگ عدالتش رو بوسیله منجی آخرالزمان در زمین بگستراند.

- بگستراند! اوه! شدم گنجینه لغات خفن... عزیزان حلال کنید.

یا علی

صدای پاییز میاد

× آدرس وبلاگو فرستادم برای همسر؛ میگه این چیییی هست؟؟؟؟!!!!
کلا شیفته این اخلاق آشنا نبودنش با وبلاگ هستم! احتمالا قدم رنجه نخواهند کرد!!!!!

×× مجددا امتحان عملی رانندگی رد شدم!!! اونم از عدم تسلط به اعصاب وقتی یه دختر پرررر حررررف قبل تو امتحانشو داده و موقع امتحان تو و کارآموز دیگه با تمااااام تلاشش مخ افسرو به کار گرفته و تذکرات افسر، مبنی بر ساکت نشستن ایشون  فقط دو دقیقه روش تاثیر داره!!!!!! البته تابلوی راهنمایی رانندگی رو هم ندید گرفتم و خیلی شیک و با دقت داشتم گردش به چپ ممنوع رو دور میزدم

××× باورم نمیشه! به همین زودی داره مدرسه ها شروع میبشه؟؟؟؟ حالا منو کدوم مدرسه ها میفرستن؟؟؟!! من فقط یه نیروی طرحی مظلومم فرم اداری هم نخریدم. راستیتش با مانتوهای فرم دوران مجردی حال نمیکنم، کی با من میاد خرید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گاهی ها

موضوعات: دست نوشته ها , 

من نمیخواهم مرد باشم

دوست دارم زن باشم

گاهی گریه کنم

گاهی حسادت

منطق را گاهی برایم حذف کن

من این گاهی ها را دوست دارم

تکیه گاه من

عزیز من

زن بودن برای تو

بیش از همیشه آرزویم است

فقط برای تو...

سنجد کجاست؟

برمیگردم هه (مثلا سنجد کجاست هستم)

تا آخر هفته درگیر آزمون گواهینامه رانندگیم؛ رانندگیم هم اففففتضاح! تازه فهمیدم خودم نقص توجه دارم! هر دفعه حتماااا حتما یه چیزی یادم میره. خلاصه که کلا التماس دعا، با ماشین بابا میخوام برم تمرین، زنده برگردیم صلوااااات

:)

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا



مولای مهربانم، سلام
دلم برایتان تنگ شده است
فقط همین!

روزانه

موضوعات: دست نوشته ها , 
۱- آدرس وبلاگ رو به همسر ندادم
۲- آقای منشی یکشنبه پیش قضیه خروجش از کلینیک رو کامل تعریف کرد. من موندم در خلقت خدا! چه رئیسیه آخه؟؟؟؟!!!! اینقد نامرد؟؟!
۳- من قطعا یه دیوونه ام!
۴- اداره هم قطعا دیوونه ست!
۵- دلیل دیوونگی اداره اینه که قراره دو ماه اول سال تحصیلی منو بکشونه مدرسه، بعد جای من که کاردرمانم نیروی جدید گفتاردرمان بیاره! دیشب نسیم اومده بود چت میکردیم. گفت منو جای تو دارن پذیرش میکنن! جلل الخالق نیروی کاردرمان نداریم، بعد اینا جای کاردرمان گفتاردرمان میارن؟؟؟؟!!
مگه دااااریم؟
مگه مییییشه؟؟؟؟؟؟

احساس عجیب

موضوعات: دست نوشته ها , 
روز میلاد امام حسن مجتبی (ع) عقد کردیم.
اینقدر همه چیز یهویی شده بود که اصلا متوجه نبودم باید استرس داشته باشم!! البته استرس که داشتم ولی خب به اون اندازه ای که فکر میکردم نبود. صحبتش بود که عقد عیدفطر باشه اما هماهنگ نشد. تو این مدت با الی هم زنگ میزدیم و صحبت میکردیم. اونم عقدش خیلی یهویی شده بود و تجربیاتشو انتقال میداد .
تا تموم شدن سربازی مسعود یکی دو ماهی مونده.
همه چیز یجور برنامه ریزی شده بود انگار... همه چیز زود جمع و جور شد.
یه احساس عجیبیه
عجیبتر اینکه به این احساس وابسته شدم!

مطلب بعد رمز داره، برای همسرم. شاید همین روزا شاید هم دورتر رمز مطلبو بهش دادم.

التماس دعا برای روزها و شبای باقی مونده تو این ماه مبارک

تقدیمی به شهدای بهزیستی

موضوعات: دست نوشته ها , متفرقه , 

      


همیشه از مادرهایی گفته اند که دسته گل هایشان را فرستادند و نشانی از آنها باز نیافتند..

امروز از تو میگویم؛

از تویی که سایه‌ی پدر و مادری بالای سرت نداشتی،

و کسی نبود هنگام عبور از چهارچوب دلتنگی و شوریدگی، قرآن بالای سرت بگیرد و آب پشت سرت بریزد.

از تو که نشانی برای بازگشت نگذاشتی...

از تو سرودن،

از خلوص غریبانه ات گفتن

دلنوازترینِ سروده‌هایم است.

رئیس؟؟؟

موضوعات: دست نوشته ها , 
کاردرمان روزای یکشنبه ی موقتا کلینیک نمیاد و چون از تابستون بطور رسمی من نیروی طرحی کلینیک حساب میشم باید یکشنبه ها تا آخر ماه رمضون جای ایشون برم. البته مسئولین محترم اداره هم کم لطفی نکردن و به مدیر جدید نیروهای توانبخشی کلینیک گفتن تا میتونید ، دقت بفرمایید تا میتونید براشون مراجع بچینید!!!!! یعنی اون موقع احساس کردم گفتن تا میخوره بزنیدش!! سیا و کبود! قراره دو سه روز دیگه هم قشنگ و تمیز برام مراجع بچینین تا خرتناق (خرتناغ؟! املاشو یادندارم)!
از اون طرف منشی مرکز که سرایدار هم بود بنا به دلایلی سرایداری رو خالی کرد و رفت و قرار بود تا چند وقت دیگه هم باشه تا تکلیفش مشخص بشه و منشی گری رو هم بذاره و بره و ما رو بذاره با یک منشی جدید. و کارها هر روز بیشتر بهم گره میخوره!!!

این آقای ر. از جمله منشی های کار درست بود که از اتفاق همون دوره ای که صبحهاش رو قرار بود جابجا کنه بره مرکز یا مدرسه دیگه ، سر از مدرسه ما درآورد! مدرسه ما از لحاظ نیروی مستخدم نیرو کم داشت که یهو آقای ر. رو از مرکز کپی پیست کردن تو مدرسه مون. بعد که دیدم آقای ر. تو مدرسه هم مستخدممون شدن  ازش پرسیدم چی شد چرا اینقد اوضاعتون بهم ریخت؟ مرکزو چکار میکنید که بنده خدا سر درد دلشو باز کرد و گفت رئیس اصلی مرکز کار منو به اینجا رسونده و ازم کاری خواسته بود انجام بدم که مخالفت کردم و چون اوشون رئیسن و من مرئوس داره از مرکز میندازم بیرون! حتی مدیر جدید توانبخشی میخواد منو نگه داره ولی رئیس نمیذاره. آقای ر. خیلی خیلی ناراحت بود و یبار حتی جلوی من آهی کشید و گفت به خود خانم رئیس گفتم امیدوارم تصادف کنی جوری فلج بشی که حتی نتونی حرف بزنی، ببینم چطور بلایی که سر من و سرایدار قبلی درآوردی جوابشو میبینی! گفتم نه آقای ر. اینجوری نگین، اصلا این دعا رو برای دشمناتون نکنید... ولی آقای ر. گفت شما نمیدونید، من بهتون همه چی رو نمیگم ولی نون دو نفرو بریده، امیدوارم جواب این کاراشو تو همین دنیا ببینه!

«سوءاستفاده از موقعیت»
امروز رئیس رو دیدم، در اتاقم که باز بود با لبخند گرمی احوالپرسی کرد...
داشتم فکر میکردم چه حس عجیبیه ، از بی انصافی کسی خبر داشته باشی و اون ندونه تو خبر داری!
چه دنیای عجیب غریبی داریم ما آدمها!



ماه رمضونتون مبارک دوستان
تا یه مدت نیستم  التماس دعا

نکته پایانی سال تحصیلی

راحله همیشه رو بورد کوچیک توی دفتر مدرسه جمله های قشنگ و جالب مینویسه.
امروز میگه میخوام یه جمله بنویسم سنگینه بعدش همه تون باید برید تو افق محو بشید؛  وایتبورد کنار صندلی من و معصومه و همدم بود. بهش میگیم همینجور که مینویسی بخون.
راحله همونطور که مینویسه میگه: از مردم چیزی را به دل نگیرید.... بعد یه توقف کوتاه و تندی میگه: چون رو دل میگیرید! 
بعد از اینکه همکارا خنده هاشونو تموم کردن میگه نه ادامه اش اینه:
زیرا حرف هایی که به شما میزنند بازتابی از خودشان است.

*تولدم مباااارک! بفرمائید دهنتونو شیرین کنید.  تعارف نکنیدا .. ان شاءالله تو شادیاتون جبران کنم!
رضوان نوشت: البته تولدم دیروز بود.

با تاخیر!

موضوعات: دست نوشته ها , 
عـیــــــدهای گذشتـــون مبــــارک!
امروز فتح خرمشهره! اون هم دست مریزاد به همه ی افتخار آفرینان کشورم
× روز قبل از نیمه شعبان دخترکم اومده بود مشهد! البته همراه با شوی و مادرشوی و خواهرشوی! برای همین فقط تونستم برم یکی دو ساعتی با هم حرم باشیم... (نائب الزیاره تون بودم) چند وقتی بود از فریناز خبر نداشتم که خیلی خوشحال شدم دیدمش. روز اول خرداد بود و تولد آقای همسرش (یا بقولی دامادم! ) بهش گفتم امروز تولد بابامحمود هم هست، چند روز دیگه هم که تولد منه... کلا خیلی خردادی دور و برت داری، حال کن! موقع برگشتن همسرش اومد جلوی باب الرضا دنبالش، سلام احوال پرسی که کردیم فریناز راست گذاشت کف دست همسرش که آره من تو خوابگاه دختر ایشون بودم و ایشونم بابای من!!بعدم مثل این دخترای خوب خودمون به خودمون خندیدیم!
روز خوبی بود، یه روز بهاری خنک، قدم زدن تو هوای امام رضا و طلب عیدی.
امیدوارم تو این روزای عزیز حاجت همه تون برآورده بشه.

نمایش نامه

موضوعات: دست نوشته ها , 

امروز با نغمه و بچه ها رفتیم جشنواره تئاتر استثنایی.

یه نمایشنامه درمورد ماهی ای بود که عاشق ماه تو آسمون شده بود و هر چی قورباغه ی برکه بهش میگفت تو نمیتونی به اون برسی ماهی قبول نمیکرد و آخر سر از برکه افتاد بیرون و مرد؛ چهارشنبه هفته پیش نغمه پیشنهاد داد بعد از صدای برکه (که در تمام طول نمایش پخش میشد) آهنگ «ماه و ماهی» اشرف زاده رو پخش کنیم. خیییلی نمایشنامه قشنگی شد! مخصوصا که بچه ها نه تپق زدن نه دیالوگاشون یادشون رفت. فقط ولوم صداشون پایین بود؛ کلی دعا کردیم داورا همین یه قلمو بیخیال شن! تا ببینیم چی میشه.

×گروه اول بچه های کم شنوای پیش دبستانی امام رضا بودن. اینقدرررر ناز بودن و با نمک اجرا کردن که خدا میدونه! راوی شون از خود بچه ها بود که هر وقت بقیه دیالوگاشون یادشون میرفت میزد بهشون میگفت: بگو بگو دیگه!! :)))) نمایش شون درمورد یه اردک کم شنوا بود و میخواستن بگن که کم شنوا و ناشنوایان با بقیه فرقی ندارن.