تبلیغات
« ــبِهِشـــــتـــــِ ــــخــانـِــــوادهــــ »

خرداد

روزها میگذرد

خاطره ها می آیند

انتظار فرج از نیمه خرداد کشم ...

فروردین

کی بر این کلبه ی طوفان زده سر خواهی زد

ای پرستو که پیام آور فروردینی


دلم تنگه...

ای خدا حکمتتو شکر

آدم ها

دنیا پر از شوخی با آدماهاست

گاهی آدم ها را امتحان میکند

و بعضی هایشان را بیشتر تحت فشار میگذارد

این وسط

آنهایی که عاشقند، ساکت ترینند....

تنهایی

زندگی عبوری ست از تنهایی ها به تنهایی هایی دیگر....

حضور دوباره

سلام وبلاگم

سلااااام وبلاگ خاک خورده

سلاااام به دوستان باقی مونده و باقی نمونده

سلام دوباره

رضوانه ای قصد داره دوباره به وبلاگش سر بزنه، اگرچه 6ماه دیگه صبر میکرد میشد دوسال کامل دوری!

پ.ن. : حقیقتا شک داشتم که آیا رمز عبور رو هم به یاد دارم یا نه؟ که خداروشکر با اولین اشاره یادم اومد؛ از شخصی به فراموشکاری من بعید بود.

فقط خونه تکونی نکردم به بزرگواری خودتون ببخشید.

خداحافظ ای برگ و بار دل من

- چرا وبلاگم بالا نمیاد؟ آبانا و هیسسس هم همینطور، من نتونستم بیام وبتون :(

- شروع موفقیت آمیز مدرسه ها با این جمله همکارا بود: شیییرنییییت کووووووو؟

- این دو ماه تموم بشه و استخدامم نکنن دیگه هیچ رقمه به ابن مکان برنمیگردم! تازه تو مدرسه اصلی یه کاردرمان دیگه هم آوردن که من رفتم مدرسه بی کاردرمان نمونه!

- البته 2ماه و 24 روز ! 24روز اضافه خدمت خوردم :D

- این دفعه دیگه میخوام رانندگی قبول بشم! من میتونم!

- من عاشق پاییزم، پاییز پر از غم و حس خوبه، و من این تضادها رو دوست دارم !

- دلم هوس بارون و برف کرده، یعنی امسال میشه هوا مثله دوران بچگی ها بشه.....

- ایام به کام... من خیلی دلم برای وبلاگ تنگ میشه، ولی خیلی وقته دیگه حسش نیست. بعد از 7سال وبلاگ نویسی و عوض کردن وبلاگای مختلف، این وبلاگ و وبلاگ قبل رو بی نهایت دوست داشتم و دارم. بخاطر اتفاقات خوب و بدی که تو این دوره ها گذشت و نوشتم...

- برای همه جوانان کشورم و جوانان دنیا عاقبت بخیری از خدا میخوام و دعا میکنم هر چه زودتر خدای بزرگ عدالتش رو بوسیله منجی آخرالزمان در زمین بگستراند.

- بگستراند! اوه! شدم گنجینه لغات خفن... عزیزان حلال کنید.

یا علی

صدای پاییز میاد

× آدرس وبلاگو فرستادم برای همسر؛ میگه این چیییی هست؟؟؟؟!!!!
کلا شیفته این اخلاق آشنا نبودنش با وبلاگ هستم! احتمالا قدم رنجه نخواهند کرد!!!!!

×× مجددا امتحان عملی رانندگی رد شدم!!! اونم از عدم تسلط به اعصاب وقتی یه دختر پرررر حررررف قبل تو امتحانشو داده و موقع امتحان تو و کارآموز دیگه با تمااااام تلاشش مخ افسرو به کار گرفته و تذکرات افسر، مبنی بر ساکت نشستن ایشون  فقط دو دقیقه روش تاثیر داره!!!!!! البته تابلوی راهنمایی رانندگی رو هم ندید گرفتم و خیلی شیک و با دقت داشتم گردش به چپ ممنوع رو دور میزدم

××× باورم نمیشه! به همین زودی داره مدرسه ها شروع میبشه؟؟؟؟ حالا منو کدوم مدرسه ها میفرستن؟؟؟!! من فقط یه نیروی طرحی مظلومم فرم اداری هم نخریدم. راستیتش با مانتوهای فرم دوران مجردی حال نمیکنم، کی با من میاد خرید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گاهی ها

موضوعات: دست نوشته ها , 

من نمیخواهم مرد باشم

دوست دارم زن باشم

گاهی گریه کنم

گاهی حسادت

منطق را گاهی برایم حذف کن

من این گاهی ها را دوست دارم

تکیه گاه من

عزیز من

زن بودن برای تو

بیش از همیشه آرزویم است

فقط برای تو...

سنجد کجاست؟

برمیگردم هه (مثلا سنجد کجاست هستم)

تا آخر هفته درگیر آزمون گواهینامه رانندگیم؛ رانندگیم هم اففففتضاح! تازه فهمیدم خودم نقص توجه دارم! هر دفعه حتماااا حتما یه چیزی یادم میره. خلاصه که کلا التماس دعا، با ماشین بابا میخوام برم تمرین، زنده برگردیم صلوااااات

:)

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا



مولای مهربانم، سلام
دلم برایتان تنگ شده است
فقط همین!

روزانه

موضوعات: دست نوشته ها , 
۱- آدرس وبلاگ رو به همسر ندادم
۲- آقای منشی یکشنبه پیش قضیه خروجش از کلینیک رو کامل تعریف کرد. من موندم در خلقت خدا! چه رئیسیه آخه؟؟؟؟!!!! اینقد نامرد؟؟!
۳- من قطعا یه دیوونه ام!
۴- اداره هم قطعا دیوونه ست!
۵- دلیل دیوونگی اداره اینه که قراره دو ماه اول سال تحصیلی منو بکشونه مدرسه، بعد جای من که کاردرمانم نیروی جدید گفتاردرمان بیاره! دیشب نسیم اومده بود چت میکردیم. گفت منو جای تو دارن پذیرش میکنن! جلل الخالق نیروی کاردرمان نداریم، بعد اینا جای کاردرمان گفتاردرمان میارن؟؟؟؟!!
مگه دااااریم؟
مگه مییییشه؟؟؟؟؟؟

احساس عجیب

موضوعات: دست نوشته ها , 
روز میلاد امام حسن مجتبی (ع) عقد کردیم.
اینقدر همه چیز یهویی شده بود که اصلا متوجه نبودم باید استرس داشته باشم!! البته استرس که داشتم ولی خب به اون اندازه ای که فکر میکردم نبود. صحبتش بود که عقد عیدفطر باشه اما هماهنگ نشد. تو این مدت با الی هم زنگ میزدیم و صحبت میکردیم. اونم عقدش خیلی یهویی شده بود و تجربیاتشو انتقال میداد .
تا تموم شدن سربازی مسعود یکی دو ماهی مونده.
همه چیز یجور برنامه ریزی شده بود انگار... همه چیز زود جمع و جور شد.
یه احساس عجیبیه
عجیبتر اینکه به این احساس وابسته شدم!

مطلب بعد رمز داره، برای همسرم. شاید همین روزا شاید هم دورتر رمز مطلبو بهش دادم.

التماس دعا برای روزها و شبای باقی مونده تو این ماه مبارک