تبلیغات
« ــبِهِشـــــتـــــِ ــــخــانـِــــوادهــــ » - روز خوب

روز خوب

موضوعات: دست نوشته ها , 

امروز برخلاف روزای پیش زود گذشت؛

چند تا از طرحام برای نمایشگاه هنری فرهنگی مخصوص همکاران پذیرفته شد؛

محمد هم لجبازی نکرد.

علی 13 سالشه اما خیلی ریزه میزه است کلاس دومه، کلی هم زبون داره، و خیلی خیلی هم حرف میزنه! امروز نمیدونم از چی داشت صحبت میکرد که رسید به دخترعمه اش که از خودش 2سال کوچیکتره و کلاس شیشمه. (آهنگ عروسی رو برا خودتون پخش کنید بیزحمت!) خیلی قشنگ میگه «من با دختر عمه ام میخوام ازدواج کنم، اینجوری خیلی خوبه، میشناسیمشون احتیاجی به تحقیقات و اینجور چیزا هم نیست، ما رو هم که میشناسن؛ فکر خوبیه، نه خانوم؟»

من نمیدونم بر چه اساسی اسم اینجا رو گذاشتن استثنایی!؟!؟!!!

×بعد از مدرسه رفتم بانک بووووق برای تنظیم دوباره همراه بانکم که مسئولش یه آقای بداخلاق بود و منم کارت ملی مو یادم رفته بود. داشت با چشماش فحشم میداد که یادم اومد کارت نظام پزشکیم تو کیفمه، زود دادم بهش. آقای محترم هم یه نگاه طولانی روی اسم رشته ام کرد و برگشت به همکارش گفت بیا کار خانوم دکترو راه بنداز! کلی خنده ام گرفته بود که نتونسته بود بفهمه «کاردرمانی» چیه! خیلی شیک و رسمی همکارش همه کارا رو انجام داد و تحویل داد بهم؛ بنده خدا فکر کرده بود دکترم :)))