تبلیغات
« ــبِهِشـــــتـــــِ ــــخــانـِــــوادهــــ » - مطالب بهمن 1394

من هَمینم

موضوعات: متفرقه , 


من هَمینم ؛

نه چشمان آبی دارم ، نه کفشهای پاشنه بلند ...
همیشه کَتانی مـی پوشَم ؛ روی چَمَن ها غَلت میزنم ...
عِشوه ریختن را خوب یادَم نَداده اند ...
وقتی از کِنارم رَد میشوی بوی اُدکلنم مَستت نمیکُند ...
گاهی از فَرط غُصّه بلند داد میزَنم ...
خدایَم را با تمام دنیا عَوض نمیکُنم ...
و بعضی آدم های اطرافَم را هم با تمام دنیا عَوض نمیکنم ...
شب ها پایه ی پَرسه زدن در خیابان و مهمانی نیستم ...
بلد نیستم تا صبح پای گوشی پِچ پِچ کنم و بگویم دوستَت دارم ...
وقتی حتی به تعداد حروف دوستت دارم هم ، دوستت ندارم
ولی اگر بگویم دوستَت دارم ، دوست داشتَنم حد و مرزی ندارد ..
من خالِصانه هَمینَم !!

ضایع می شویم

موضوعات: دست نوشته ها , 
برای مدرسه دخترانه از یکی از همکارای بازنشسته دعوت کردن بیاد کمک کنه تزیین دهه فجر رو. از اونجایی که برای تزیینات مدارس جایزه نقدی گذاشته بودن و مدیر هم دستش خالی برای عیدی بچه ها و خرج و خروج مدرسه، پس نیت کرد که اول بشیم. البته تزیین اون خانم بازنشسته قشنگ بود ولی اصلا مناسبتی نبود. یه باغچه با گلدون و لک لک (!) و گلهای بنفش و صورتی. همه هم میگفتن قشنگه ولی مناسبتی نیست. نغمه هم دستش بسته بود و نه میتونست چیزی بگه نه کاری بکنه! در آخر با زدن مخ مدیر مدل تزئیناتو تغییر داد و همه هم بهش میگفتن تو که خودت این همه ایده قشنگ داری چرا قبول کردی اون خانومه بیاد.... و خلاصه که امروز قرار بود جشن باشه و بازدید اداره و آش نذری و ... (جای همه تون خالی)
دیروز با یکی دو نفر دیگه از همکارا تصمیم گرفتیم از ریسه های گل لاله که واسه طبقه بالا زدیم یکی دیگه هم درست کنیم و همکف بزنیم که بی نهایت خوشگلتر بشه. هرکسی یه قسمتیشو به عهده گرفت و منم زنگ زدم به مدیر مدرسه اصلی و گفتم میخوام روزمو جابجا کنم و ... کلی هماهنگی انجام دادیم و صبح بیدار شدیم دیدم اینقدر (بقدری که روی زمین نشسته باشه) برف اومده! ولی تلویزیون اعلام تعطیلی نکرد و من لباس پوشیده رفتم محلی که همیشه منتظر نغمه بودم که ... نغمه زنگ زد رضوانه جان! تعطیل شدیم! وایستا تا برت گردونم خونه! اومد دنبالم و گفت من رفتم دنبال مریم، رضوان هم از شانسش خواب مونده بود. ولی دیدی چقدر خنک تعطیل شدیم؟؟؟؟؟!!!!!!!
همه برنامه ریزیا و تغییر روز دادنهامون پرید!
ضایع میشویم!!!

ــــــ




نفرین به این بغض غریب که داره اصرار میکنه
اشکایی که نمیچکه فقط تو رو تار میکنه !

من زیر ِ بارون با خدا فاصله مو برداشتم
برای گریه کردنم دلیل ِ خوبی داشتم




درخواستی کوکو و کما

موضوعات: دست نوشته ها , 
× دیروز دینا دیرتر از ساعت خودش اومد کاردرمانی، در تمام لحظات اولیه هم مامانشو درخواست میکرد! میترسید مامانش بره و جا بمونه! کلی رو مخش کار کردم تا ورزششو انجام بده و خیالش راحت باشه که مامانش منتظرش میمونه. همیشه این مشکلو با بچه های آمادگی داریم وقتی ماماناشون میان مدرسه. زنگ تفریح که خورد اسماء اومد تو اتاق و رو سکوی دم در نشست و هر چی گفتم بیا برو تو حیاط، مخالفت میکرد. اسماء کلاس چهارمیه که تو یک تصادف مشکل حرکتی و گفتاری پیدا کرده و اون موقع داشت واسه خودش حرف میزد و به سن من گیر میداد که گفت من ۲۴ماه تو کما بودم. از اونجایی که گفتارش منقطعه و آخر کلمه ها رو گاهی کامل تلفظ نمیکنه، دینا جان همونجوری که داشتم پاهاشو استرچ میدادم برگشت گفت چی؟؟ اسماء دوباره گفت یعنی بیهوش بودم. منم برای دینا توضیح دادم که یعنی کل اون چند ماهو همش خواب بوده! و اسماء هم واسه خودش دوباره میگفت ۲۴ ماه کما بودم. دینا هم یهویی برداشت گفت: چرا تو کمد بودی؟ آدم باید تو لحافش بخوابه نه کمد!!!     با کلی خنده براش توضیح دادم که منظور اسماء کما ست. کما یعنی خواب عمیق. دینا برخلاف خوش سر و زبونیش شناخت ضعیفی داره. ولی یجوری با نمک صحبت میکنه که کشیدن لپش واجبه!

×× یه روزایی که علیرضا تو سرویس بچه ها رو اذیت میکرد و دعواش میکردن، همونجوری نشسته پاهاشو بغل میکرد و بغض میکرد. یکی از راه هایی که باعث میشد همه چیز یادش بره این بود که ازش میپرسدن: علیرضا ناهار چی دارین؟ جواب میداد: کوکو. میگفتن شام چی دارین؟ باز میگفت کوکو. میپرسیدن صبحونه چی خوردی؟ بازم میگفت کوکو! و خودشم میخندید. یه مدت که گذشت، آقای راننده گفت: خانم فلانی علیرضا یه چیز جدید یاد گرفته! پرسیدم چی؟ گفت الان میبینید، علیرضا ناهار چی دارین؟؟ علیرضا هم خندید و گفت: کوکو خر!!
من دیگه عرضی ندارم!

+ الان دیگه قضیه ی کوکو برات باز شد عزیزم؟؟!!!!

آلاچیق (13)




یک ثروتمند مثل یک فقیر است؛ هر دو دلشان میخواهد وقتی وارد خانه شدند، خانه به آنها آرامش و امنیت و احساس راحتی و آسودگی بدهد؛
این را همه مردها میخواهند.
همه زن ها هم میخواهند وقتی شوهرشان وارد خانه شد، خانه را پر از شیرینی و شادی کند؛ خانه برایشان محیط راحتی و شادی شود.

مقام معظم رهبری ۲۰/۳/۱۳۸۳

آنهایی که یهویی آمدند!

موضوعات: دست نوشته ها , 
تو جلسه شورای معلمین کنار معلمای آمادگی نشسته بودیم، آخرای جلسه بحث همکاری کردن و نکردن والدین بود که یاد صحبت مامان علیرضا افتادم.
چند وقت پیش که جلسه اولیا بود داشتم با مادرای بچه ها صحبت میکردم که یه خانومی از کاردرمانی ذهنی پرسید و گفت برای بچه ام چه تمرینی بدم؟ پرسیدم مامان کی هستین؟ گفت علیرضا فلانی! گفتم علیرضا؟؟؟ آره، آره میشناسمش () اتفاقا نسبت به بقیه بچه ها(ی سندرم داون) بچه زبر و زرنگتری هم هست. من تا حالا از معلمش شکایتی نشنیدم،تمرینایی که معلمش میده رو تکرار و تمرین بکنه.
همونجا از زهره (معلم علیرضا) راجع به علیرضا پرسیدم و دیدارمو با مامان علیرضا براش گفتم. متعجبانه گفت: مامان علیرضا تمرین خواست از شما؟ عجیبه! پرسیدم چطور؟ گفت آخه مامانش خودشو کاملا از مسائل درسی علیرضا کشیده بیرون؛ همه ی مسائل درسی علیرضا رو باباش و داداشش کمکش میکنن. گفتم مگه چندتا بچه ان؟ زهره گفت: میدونی این ته تغاریه، یعنی خودش اومده! برای همین مامانش هم کمی سن و سال دار، یکم ناراحتی اعصاب داره. خیلی پاپیِ علیرضا نیست، ولی واااای به روزی که پاک کن علرضا گم بشه...! پرسیدم علیرضا پارسالم تو کلاس شما بود نه؟ گفت: آره از لحاظ درسی نسبتا خوبه، توی نوشتنش توی بعضی حل مسائلش واقعا استعداد داره. ولی چون گفتارش ناقصه توی کلاس اول ممکن بود خیلی گیر کنه.


×داشتم فکر میکردم به آنهایی که یهویی آمدند! بچه های ناخواسته که یهویی میان تو زندگی، وقتی که اضافه بر سازمان میشن و یهویی همه ی معادلات زندگی رو جابجا میکنن. و علیرضا مثل بعضی بچه های ناخواسته وارد یک زندگی شده که علاوه بر این بهم زدن معادلات، خودش یک معادله ی پیچیده است... و عجیب تر اینکه با همه ی مشکلاتش شدیدا مهره ی مار داره!
×× یکی از نشانه های زرنگ بودن علیرضا استفاده کردنش از زبان بدنشه؛ تا حالا چند مورد از سندرم داونایی که مثل اون باهوش بودن و مشکل گفتاری  شدید هم داشتن دیده بودم که وقتی نمیتونستن منظورشونو بهت برسونن یا خودشونو میزدن یا وسایل جلو دستشونو پرتاب میکردن؛ اما علیرضا با ایما و اشاره و کلمات نصفه نیمه و هزارتا روش در کمال خونسردی منظورشو بهت شیرفهم میکنه!! اگرم متوجه نشی با خونسردی میره با یکی دیگه  صحبت میکنه تا منظورشو برسونه! اصلا پشتکاااااااار.....
××× دختر ته تغاری نغمه هم ناخواسته بود؛ ولی حرف قشنگ مادرشو میزد. میگفت اون زمان که دخترمو حامله شده بود مامانم بهم میگفت: این بچه ناخواسته نیست، «خداخواسته» است. باید یجور دیگه مراقبش باشین و رسیدگی کنین. چون شما نخواستین بیاریدش ولی خدا خواسته... پس باید یجور دیگه هواشو داشته باشین. ؛  «تفاوت طرز نگاه ها....»

مهر ورزی

همان قدری که مرد در خانواده ذیحق است زن هم ذیحق است.
نباید به زن زور بگویید و تحمیل کنید، به حسب جسم، او ضعیف تر است، بعضی ها خیال می کنند که بله، حالا باید زور بگویند، صدایشان را کلفت کنند و دعوا و تحمیل کنند.×
مقام معظم رهبری ۱۱/۱۲/۷۳
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله فرمودند:

با ایمان ترین مردم، خوش اخلاق ترین آنها و مهر ورزترین شان به خانواده خود است.
بحارالانوار، ج71، ص 378.


×رضوانه نوشت: داشتم فکر میکردم هنوزم از این آدمای زورگو هست؟؟؟... امروز از همکارا یکی دومورد در مورد خانواده بچه ها شنیدم که هنوز از اینجور مردا هستن و خیلی هم کم نشده: و تشنج و تشنج و تشنج در خانه و مشکلات یادگیری در مدرسه برای فرزند