تبلیغات
« ــبِهِشـــــتـــــِ ــــخــانـِــــوادهــــ » - مطالب خرداد 1395

رئیس؟؟؟

موضوعات: دست نوشته ها , 
کاردرمان روزای یکشنبه ی موقتا کلینیک نمیاد و چون از تابستون بطور رسمی من نیروی طرحی کلینیک حساب میشم باید یکشنبه ها تا آخر ماه رمضون جای ایشون برم. البته مسئولین محترم اداره هم کم لطفی نکردن و به مدیر جدید نیروهای توانبخشی کلینیک گفتن تا میتونید ، دقت بفرمایید تا میتونید براشون مراجع بچینید!!!!! یعنی اون موقع احساس کردم گفتن تا میخوره بزنیدش!! سیا و کبود! قراره دو سه روز دیگه هم قشنگ و تمیز برام مراجع بچینین تا خرتناق (خرتناغ؟! املاشو یادندارم)!
از اون طرف منشی مرکز که سرایدار هم بود بنا به دلایلی سرایداری رو خالی کرد و رفت و قرار بود تا چند وقت دیگه هم باشه تا تکلیفش مشخص بشه و منشی گری رو هم بذاره و بره و ما رو بذاره با یک منشی جدید. و کارها هر روز بیشتر بهم گره میخوره!!!

این آقای ر. از جمله منشی های کار درست بود که از اتفاق همون دوره ای که صبحهاش رو قرار بود جابجا کنه بره مرکز یا مدرسه دیگه ، سر از مدرسه ما درآورد! مدرسه ما از لحاظ نیروی مستخدم نیرو کم داشت که یهو آقای ر. رو از مرکز کپی پیست کردن تو مدرسه مون. بعد که دیدم آقای ر. تو مدرسه هم مستخدممون شدن  ازش پرسیدم چی شد چرا اینقد اوضاعتون بهم ریخت؟ مرکزو چکار میکنید که بنده خدا سر درد دلشو باز کرد و گفت رئیس اصلی مرکز کار منو به اینجا رسونده و ازم کاری خواسته بود انجام بدم که مخالفت کردم و چون اوشون رئیسن و من مرئوس داره از مرکز میندازم بیرون! حتی مدیر جدید توانبخشی میخواد منو نگه داره ولی رئیس نمیذاره. آقای ر. خیلی خیلی ناراحت بود و یبار حتی جلوی من آهی کشید و گفت به خود خانم رئیس گفتم امیدوارم تصادف کنی جوری فلج بشی که حتی نتونی حرف بزنی، ببینم چطور بلایی که سر من و سرایدار قبلی درآوردی جوابشو میبینی! گفتم نه آقای ر. اینجوری نگین، اصلا این دعا رو برای دشمناتون نکنید... ولی آقای ر. گفت شما نمیدونید، من بهتون همه چی رو نمیگم ولی نون دو نفرو بریده، امیدوارم جواب این کاراشو تو همین دنیا ببینه!

«سوءاستفاده از موقعیت»
امروز رئیس رو دیدم، در اتاقم که باز بود با لبخند گرمی احوالپرسی کرد...
داشتم فکر میکردم چه حس عجیبیه ، از بی انصافی کسی خبر داشته باشی و اون ندونه تو خبر داری!
چه دنیای عجیب غریبی داریم ما آدمها!



ماه رمضونتون مبارک دوستان
تا یه مدت نیستم  التماس دعا

نکته پایانی سال تحصیلی

راحله همیشه رو بورد کوچیک توی دفتر مدرسه جمله های قشنگ و جالب مینویسه.
امروز میگه میخوام یه جمله بنویسم سنگینه بعدش همه تون باید برید تو افق محو بشید؛  وایتبورد کنار صندلی من و معصومه و همدم بود. بهش میگیم همینجور که مینویسی بخون.
راحله همونطور که مینویسه میگه: از مردم چیزی را به دل نگیرید.... بعد یه توقف کوتاه و تندی میگه: چون رو دل میگیرید! 
بعد از اینکه همکارا خنده هاشونو تموم کردن میگه نه ادامه اش اینه:
زیرا حرف هایی که به شما میزنند بازتابی از خودشان است.

*تولدم مباااارک! بفرمائید دهنتونو شیرین کنید.  تعارف نکنیدا .. ان شاءالله تو شادیاتون جبران کنم!
رضوان نوشت: البته تولدم دیروز بود.

با تاخیر!

موضوعات: دست نوشته ها , 
عـیــــــدهای گذشتـــون مبــــارک!
امروز فتح خرمشهره! اون هم دست مریزاد به همه ی افتخار آفرینان کشورم
× روز قبل از نیمه شعبان دخترکم اومده بود مشهد! البته همراه با شوی و مادرشوی و خواهرشوی! برای همین فقط تونستم برم یکی دو ساعتی با هم حرم باشیم... (نائب الزیاره تون بودم) چند وقتی بود از فریناز خبر نداشتم که خیلی خوشحال شدم دیدمش. روز اول خرداد بود و تولد آقای همسرش (یا بقولی دامادم! ) بهش گفتم امروز تولد بابامحمود هم هست، چند روز دیگه هم که تولد منه... کلا خیلی خردادی دور و برت داری، حال کن! موقع برگشتن همسرش اومد جلوی باب الرضا دنبالش، سلام احوال پرسی که کردیم فریناز راست گذاشت کف دست همسرش که آره من تو خوابگاه دختر ایشون بودم و ایشونم بابای من!!بعدم مثل این دخترای خوب خودمون به خودمون خندیدیم!
روز خوبی بود، یه روز بهاری خنک، قدم زدن تو هوای امام رضا و طلب عیدی.
امیدوارم تو این روزای عزیز حاجت همه تون برآورده بشه.